هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

روزهای خوب کودکی

سلام عشقم این مدت حسابی در گیر بودم و نتونستم به وبلاگت سر بزنم چون مامان اکرم و بابا سعید تقریبا 10 روزی اینجا بودن البته همش خونه ما نبودن ویلای مادرجون ربابه بودن که تازه خریده چند روز طول کشید تا تمیزش کنیم و وسایل و جور کنیم دیروز مادرجون و بابا علی اومدن  و مامان اکرم و بابا سعید رفتن دایی صادق هم فعلا نقش تاکسی رو داره اونارو میاره اینارو میبره خلاصه مشغول واسه خودش دختر گلم تو این چند روز عید غدیر و بعد هم روز کودک اومد و رفتو روز کودک از مهد یک عروسک کوچولو گرفتی و بعد هم برای نهار رفتیم رستوران روز عید غدیر هم که از صبح تا شب پیش مامان اکرم و بابا سعید بودیم البته اون روز جشن نامزدی خاله زیبا دختر عمه عزیزم بود که متاسفا...
26 مهر 1393

یک روز خیلی خاطره انگیز

سلام عشقم روز شنبه وقتی از مهد کودک برگشتی همراه پدرت یه ساک بود ژر از کتاب که مربی بهش گفته بود کتابارو جلد کنید و دوباره برگردونید مهد من و پدرت هم دیروز تو راه برگشت از خونه مامان نرگس که برای تبریک عید قربان رفته بودیم رفتیم و برات جلد و برچسب خریدیم و چشمت روز بد نبینه به یاد قدیم ندیما نشستیم به جلد کردن کتابا اما اخه از اون جلدا نبود که همش خودش به همه چیز می چسبید قدیما که اینجوری نبود جونم برات بگه مصیبتی بود که نگو ونپرس اول خودم تنهایی شروع کردم بعد دست به دامن پدرت شدم و درنهایت هم کل خونه پر شده بوداز کاغذ و پلاستیک چسکونکی(چسبونکی) و کلی اشغال دیگه اما بلاخره تموم شد و نتیجه هم ای بدک نبود اینم بگم دیروز برای م...
14 مهر 1393

برای مهگل

سلام عزیز عمه دیروز با مامان جونت صحبت کردم  خدار و شکر اسباب کشی کردن به خونه جدید و همه چیز رو به راه شده راستی مامانی گفت که دو روز که تکون خوردن شما رو حس می کنه الهی که عمه دورت بگرده که حالا دیگه حسابی خودنمایی می کنی عشقم منتظرتم زود به دنیا بیا  بوسسسسسسسسس  
12 مهر 1393

دختر مهندس من

سلام عشقم راستش رو بخوای من و ژدرت دوست داریم شما یه رشته هنری رو دنبال کنی تا مثل ما رشته فنی اما تا حالا که موفق نشدیم عکسارو ببین دیدی تمام اینار و بدون کمک من یا پدرت درست کردی اینم ِژست های جدید دخترم دو تا لباس اخری رو مامان اکرم دوخته   اینم هدیه ای که برای صدری دوستت بردی مهد کودک البته مثل همین و چون از همه چی دو تا خریدم یکی برای تو یکی برای صدری ...
12 مهر 1393

انچه گذشت

سلام عشق مادر یک مدت طولانی می شه که به وبلاگت سر نزدم تو این مدت کلی اتفاق افتاد اول اینکه از 19 مهر یک هفته ورامین بودیم و رفتیم عروسی یکی از اقوام دور که پسر عمه مامان اکرم بود و البته خیلی خوش گذشت و هفته بعد هم مراسم چهلم شوهر خاله پدرت بود که همون جا بود و اونم رفتیم و روز جمعه 29 مهر برگشتیم خونه تو مدتی که ورامین بودیم یک شب با دایی داوود و دایی صادق رفتی سیرک که ظاهرا خیلی بهت خوش گذشته بود البته عکسایی که گرفته بودن همه تیره وتار بود اما اینجور که خودت ذوق می کردی و دیگران تعریف می کردن حسابی تفریح کردی و بهت خوش گذشت البته دیدن زندایی مریم هم که دیگه حسابی داره شبیه مامانا میشه خودش کلی مزه داشت یه روز هم برای عصرون...
12 مهر 1393
1